تبلیغات
غزل باران - حمیدرضا نادری


سرافرازی


ما تشنه ی عشقیم و تمنای زیادی

با خود نگرفتیم اگر جای زیادی


هر روز سر افرازیمان بیشتر از پیش

گر بر سرمان بوده لگد های زیادی


تا لب نکنی باز نفهمند که هستی

حل می شود اینگونه معمای زیادی


در واقعه ی عشق دخالت مکن ای جان

گیر است در این معرکه ها پای زیادی


طومار جهان است و بپیچد همه را نیز

طومار طلب می کند امضای زیادی


روزگار


میان خوب و بد روزگار درگیری

که خواب غفلت دنیا نداشت تعبیری


نمی شود به  زمان نیامده خوش بود

خبر نداده کسی را علامت پیری


هزار مرتبه بر من گذشته این معنی

نکرده گریه ی خونین به مرگ تاثیری


همیشه پشت حصار است باغ رویایی

تو سیب خاطره ها را ز آب می گیری


ندیده عاشق بانوی قصه ها شده ای

برای عکس نیفتاده قاب می گیری


آخرخط


بعد از این آخر خط منتظرت می مانم

تو هم از جنس منی خسته شدی می دانم

 

به چه دلخوش بشوم جز گذر از آخر خط

گله ها دارم از این من بخصوص از جانم

 

این چه احساس غریبی است که دارم با خود

چه خبر گشته که من بلبل بی بستانم

 

درد عشق است و یا درد بلای معشوق

آنچه هر شب همه اش می چکد از چشمانم

 

اعتقادم همه بر باد هوا خواهد رفت

اگرم رخنه کند عشق تو در ایمانم


قافله عشق


اگر از قافله ی عشق تو دور افتادم

همه دانند که هنگام عبور افتادم


راهم از دیدن چشمان سیاهی گم شد

به خدا در پی آن پرتو نور افتادم


یکی از عمق دلم گفت بپر , مجبوری

من در این چاه بر از سنگ به زور افتادم


نسبت سنگدلی را  به تو دادم حاشا

از وفا داری یک سنگ صبور افتادم


برق چشمان تو بر دیده  ی من افتاده است

پس نپرسید ز حالم که چه جور افتادم


حمیدرضا نادری



.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • ووگیگ