تبلیغات
غزل باران - حمیدرضا نادری

غزلیات حمیدرضانادری


گردباد آرزو

چه شد در آسمان ها این که دزدیدند ماهم را

به نامردی چنین دادند مزد اشتباهم را

زدند آن گونه گاو آهن به دشت باورم آن روز

که من گم کرده ام در سر زمین خویش راهم را

تکان خوردم تکانی آنچنانی در مدار خویش

و با ریگ بیابان کرده ام قاتی نگاهم را

پس از ویرانه ی آه تو دودم سر بر آورده

هزاران گردباد آرزو پیچانده آهم را

مدارا می کنم با خود که دستم بسته می باشد

وگرنه می زنم بر شیشه ام سنگ سیاهم را

ز شهر کاشمر زیبا رخی ما را پریشان کرد

وگرنه من بلد بودم مسیر زادگاهم را

 

گنجشکک دل سنگ

چنین باشم اگر گنجشککی دل سنگ خواهم شد

پسندش گر نباشد چون قناری رنگ خواهم شد

نه توهین کرده ام بر حضرت روی شما هرگز

که می دانم به نفرین شما من سنگ خواهم شد

نبردم از خم  ابرویتان منزل که می دانم

یقین با ارتش اخم شما در جنگ خواهم شد

مرا لشکرکشی بر تاج و تخت ماه رویان است

نه آن تیمور خونریز سپاه لنگ خواهم شد

سر و کارم فقط با غنچه ها بوده است می دانم

اگر دور افتم از این جا کمی دلتنگ خواهم شد

 

حباب خنده ها

آه از آن روزی که بارانی شود چشمان من

باغ های آرزویم می شود زندان من

انتخابم را نمی فهمم سرم چرخیده است

می رود از راه شب پاهای نافرمان من

من شبیه روزگار یک مترسک می شوم

بی تکان خشکیده از بیهودگی دستان من

غصه هایم در دل افسردگی خوابیده اند

ریشه دارد در حباب خنده ها بنیان من

راز پنهانی ندارم کوچه گردی می کنم

در پی دیوانگی رو شد همه پنهان من

 

شیشه عمر

برنمی دارم چو آتش از لبم سیگار را

اینچنین آتش کشیدم روزهای تار را

خلوتم را می زند بر هم نگاه خسته ات

گر به روی پلکهایم جا دهم دیوار را

هر چه می خواهی که من گردن بگیرم حاضرم

حاضر گردن بگیرم حلقه های دار را

خرمنی از خاطراتت خوشه چینی کرده ام

کی تواند پر کند این خوشه چین انبار را

طوطی ام دریک قفس افتاده ام بر جان خویش

می زنم بر شیشه ی عمر خودم منقار را

 

باران گل

تو باران گلی بانو پس از خوابی که برخیزی

تو می خواهی دوباره دردسرها را بهم ریزی

نمی خواهی که رسوائی من پیش خودت باشد

توسنگ آتشین خوردی زبان چاقوی تیزی

از این بالا بلندی ها به کنج خانه افتادی

کلاغ خسته جا دارد به روی شاخ تبریزی

دلم را بی جهت مشکن که خاکستر بپا خیزد

نمی خواهم کسوفی رخ دهد با ذره ی چیزی

 

کاغذ بادی

دوای درد مرا هر چه بود می دادی

جنون کشیده به بندم ولی تو آزادی

پرنده های همه شعرهای من از توست

کبوتران سبکبال کاغذ بادی

نهاد خانواده ی سبزت اگرچه در هم ریخت

تو خاطرات بجا مانده ای ز آبادی

تو رفته ای و غزل های من عزا دارند

چه انفجار بزرگی گرفت در شادی

حضور زرد مرا دیده اند آینه ها

خزان زندگیت نارسیده رخدادی

رسیده بود زمانی که خوب و خوش باشی

خبر رسید که پژمرده ای چه بیدادی

 

درد آدمخوار

مثل توفانی كه بردارد ز خرمن بار را

می كشد بر دوش خود سنگینی خروار را

مهربانی می کند با دسته گل های دریغ

می دهد دست ارادت دسته های خاررا

مردی از آهن كه گرما كیفیت بخشد به آن

خسته می سازد به جای بازوانش كار را

پشت دیوار اسارت جا نمی ماند یقین

بالاخص مردی كه بالا برده خود دیوار را

درد تنهایی اگر افتاده برجانت مترس

بر زمین می کوبی اش این درد آدمخوار

 

موج هلاک

امروز که آتش زده ای کوه و کمر

آماده کن از شوق دلت سیخ و جگر را

موهای تو در باد اگر موج هلاک است

باید بپذیرم لب این دره خطر را

گر خانه ما دشت نباشد سر کوه است

هر جاکه سراب است نهادیم گذر را

در وسعت دید تو بسی چشمه و سنگ است

در قطره ی اشکت ندهی جای خزر را

دزدانه اگر چشم به چشم تو فتاده است

باید بزنی قفل در باغ نظر را

 

 

 

.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • ووگیگ