تبلیغات
غزل باران - عماد خراسانی
دوستت دارم و دانم كه تویی دشمن جانم 
از چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم 
غمم این است كه چون ماه نو انگشت نمایی 
ورنه غم نیست كه در عشق تو رسوای جهانم 
دم به دم حلقه این دام شود تنگتر و من 
دست و پایی نزنم خود ز كمندت نرهانم 
سرپر شور مرا نه شبی ای دوست به دامان 
تو شوی فتنه ساز دلم و سوز نهانم 
ساز بشكسته ام و طائر پر بسته نگارا 
عجبی نیست كه این گونه غم افزاست فغانم 
نكته عشق ز من پرس به یك بوسه كه دانی 
پیر این دیر جهان مست كنم گر چه جوانم ...
گر ببینی تو هم آن چهره به روزم بنشینی 
نیم شب مست چو بر تخت خیالت بنشانم 
كه تو را دید كه در حسرت دیدار دگر نیست 
"آری آنجا كه عیان است چه حاجت به بیانم؟
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • ووگیگ