تبلیغات
غزل باران - صالح سجادی

افتادم از یک اتفاق ساده روی تو


افتادم از یک لقمه در گیر گلوی تو


در گوشه ای از تو پنیر آبداری بود


من موش کور لاغری در تو به توی تو


با سنگ کوبیدند روی پوچی مغزم


چون هسته تا گل کردم از چنگ هلوی تو


من اتفاقا  یک جنین مانده بودم که


افتاد یک شب نعش بی جانش به جوی تو


آن شب تمام جوبها را در پی ات گشتم


تا فاضلاب خانه ی مردی که روی تو…


افتادم از چشم و دهان اما حواسم بود


از دستهای من نریزد آبروی تو


افتادم و برخاستم افتادم و … اما


هرگز نیفتاد از دل من آرزوی تو


آئینه بودم آه که پشت سرت بودم


درمن می افتاد عکس مرد روبروی تو

.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • ووگیگ