تبلیغات
غزل باران - علی اصغر اقتداری

ایستگاهی سرد و متروکم، های هایی منتشر در باد
غیر شلاق سیاه برف، نیست چیزی با تنم همزاد
فصل­ هایم بی­ گُل و بلبل، لحظه ­هایم خسته و مجروح
بر سرم بارانی از ماتم، بر تنم پیراهنی از باد
وسعت تنهایی ­ام را هیچ کوه و دشتی برنمی ­تابد
باز هم حالی نمی ­پرسد از من آن لیلای شیرین زاد
چشمه­ ی خورشید خشکیده ­ست، زمهریر درد می­ بارد
آتشی کوتا بسوزانم، ریشه­ ی این فصل یخ بنیاد
شانه­ های اعتمادم را نردبان کردند و من ماندم
با نگاهی غرق در حیرت، با دهانی خالی از فریاد
سرفه کردم از گلویم خون بر زمین پاشید و حیرانم
این همه دندان تیز و هار از کجا بر جان من افتاد
                          ***

در زمستانی چنین بی­ رحم، در زمینی این چنین دل سنگ
کی توان بار دگر رویید،؟کی توان بار دگر گُل داد؟!

.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • ووگیگ