تبلیغات
غزل باران - مرتضی آخرتی


 اگر باران نمی بارید و لاله همچنان می سوخت

تمام ابرها را هم به داغ خویش می افروخت


پس از آن فصل بارانی اگر تو گل نمی كردی

كسی در عشق حتی یك دو بیتی هم نمی آموخت


دل من یوسف حُسن تو را می خواست اما حیف

به هر نرخی كه می گفتم زلیخای شما نفروخت


چه بی اندازه می خواهم تو را ای گونه ات گندم!

خدا در قحط سالی ها برای من تو را اندوخت


وَ شعر چشمهای سبز پوشت را كه می خواندم

نخ و سوزن دلم آورد و چشمم را به چشمت دوخت


*


ای خاطره ات سبزتر از تحفه ی درویش

من خاطرخواهت شده ام بیشتر از پیش


دارم دلكی تنگ تَرَك از ته ِ سوزن

تا یك سر ِ سوزن نبرد راه به تنگیش


عاشق چه كند دوری معشوقه ی خود را

دریا همه از دوری ماه است به تشویش


من تشنه ی دیدار توام بر لب دریا

بگذار به جانم بزند این عطش آتیش


هم بنده به بند توام و هم به تو آزاد

شربنده نه ام گرچه كه شرمنده ام از خویش


مردم عرق آلوده و من پاك عرق آلود

با هرچه عرق ریخته ام اشك ازآن بیش


فرداست كه دور تو بگردم به تغزل

امروز كه دور از تو شدم هیچ میندیش!


*


دیروز اگر به خویش تو را وعده داده ایم

امروز هم به قوت خود ایستاده ایم


ما بی اجازه ی تو خطایی نمی کنیم

دیگر نگو نپرس چرا بی اراده ایم


تا اینکه با هویت ما آشنا شوی

اصل شناسنامه ی خود را گشاده ایم


برنده ایم اگرچه بریده بریده ایم

ما آهنیم اگرچه براده براده ایم


معصوم نیستیم یقینا ولی اگر

ابلیس هم شویم خداوند زاده ایم


ما عاقلانه عشق تو را برگزیده ایم

بگذار ابلهانه بگویند ساده ایم


مرتضی آخرتی

.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • ووگیگ