تبلیغات
غزل باران - علیرضا بدیع

(غزلیات علیرضابدیع)

 

از شبیخون تو دارم یادگاری بعد تو

در دل من دانه شد باغ اناری بعد تو

هیچکس فنجان اوقات مرا شیرین نکرد

چای خوردم با زنان بی شماری بعد تو

رفتی و مثل پلی پوسیده در خود ریختم

رد شده از استخوان هایم قطاری بعد تو

ای که روزی سر به روی شانه هایم داشتی

می برم بر شانه ام سنگ مزاری بعد تو


*

پاییز می‌رسد که مرا مبتلا کند

با رنگ‌های تازه مرا آشنا کند

پاییز می‌رسد که همانند سال پیش

خود را دوباره در دل قالیچه جا کند

او می‌رسد که از پس نه ماه انتظار

راز درخت باغچه را برملا کند

او قول داده است که امسال از سفر

اندوه‌های تازه بیارد، خدا کند

او می‌رسد که باز هم عاشق کند مرا

او قول داده است به قولش وفا کند

پاییز عاشق است، وَ راهی نمانده است

جز اینکه روز و شب بنشیند دعا کند

شاید اثر کند، وَ خداوندِ فصل ها

یک فصل را بخاطر او جا به جا کند

تقویم خواست از تو بگیرد بهار را

تقدیر خواست راه شما را جدا کند

خش خش ، صدای پای خزان است، یک نفر

در را به روی حضرت پاییز وا کند

 

*

 

با استكان قهوه عوض كن دوات را

بنویس توی دفتر من چشمهات را

بر روزهای مرده تقویم خط بزن

واكن تمام پنجره های حیات را

خواننده ی كتیبه ی چشم و لبت منم

پر رنگ كن به خاطر من این نكات را

ما را فقط به خاطر هم آفریده اند

آنگونه كه خواجه و شاخه نبات را

نام تو با نسیم نیشابور می رود

تا از غبار غم بتكاند هرات را

تا پلك می زنی همه گمراه می شوند

بر روی ما مبند كتاب نجات را


*

از این سوی خراسان  بلکه  تا  آن ســـوی کنگاور

چه طرفی بسته ام ای دوست از این نام ننگ آور؟

اگر سنجاق مویت وا شود از دست خواهم رفت

کـــه سربازی چه خواهد کرد با انبــــوه جنگاور؟

دلم را پیشتر از این به کف آورده ای؛ حالا

زلیخایی کن و پیراهنم را هم به چنگ آور

به دست آور دل آن شاه ترســـو را به ترفندی

به لبخندی سر این شیخ ترسا را به سنگ آور

به  استقبال  شعـــر  تازه ام  بند  قبا بگشا

مرا از این جهان بی سر و سامان به تنگ آور

فراموشی در این شیشه ست، خاموشی در آن شیشه

شـــــرابت  هوشیـــارم  می کنـــد  قدری  شــــرنگ  آور

*

آورده است چشم سیاهت یقین به من

هم آفرین به چشم تـو هم آفرین به من

من ناگزیر سوختنم  چون که زل زده ست

خورشید تیــــز چشم تـو با ذره بین به من

ای قبله گـــاه نـــــاز !  نمـــــازت دراز باد !

سجاده ات شدم که بسایی جبین به من

بـــــر سینه ام گذار سرت را کــــه حس کنم

نازل شده ست سوره ای از کفر و دین به من

یاران راستین مرا می دهد نشـــان

این مارهای سرزده از آستین به من

تا دست من به حلقه ی زلفت مزین است


.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • ووگیگ