تبلیغات
غزل باران - مطالب حمیدرضا نادری


گم شدم در گیر و دار آرزو های خودم

تا به تنهایی رسیدم باز با پای خودم


مثل احساسی که از دلبستگی بیزار بود

من زمستانم گریزانم ز سرمای خودم


آتش سوزان عشقم در مسیر سرد باد

می شوم توفان ویرانی فردای خودم


قصه نامحرمان بس بود اما پس چرا

می کشم کشتی دزدان را به دریای خودم


خورده ام صد بار چوب اشتباهم را ولی

می کنم تایید مرگم را به امضای خودم


ادعا کردم که کوهم ریشه دارم در زمین

با نسیمی جابجا گشتم من از جای خودم


بس که گریان کرده ام لبخند های شوق را

سیل این دیوانگی آمد به صحرای خودم



تاریخ : سه شنبه 3 فروردین 1395 | 02:53 ب.ظ | نویسنده : حمیدرضا نادری | نظرات

دوران پادشاهی جسمم تمام شد

ساقی ! مریز باده که پر گریه جام شد

از لشکرغرور ، نه ، یک تن نمانده است

آن بارگاه آینه بی بار عام شد

بانو ! میا به خلوت بی اعتبار من

حتی نگاه عشق به چشمم حرام شد

اسبی نمانده است بتازم به نیستی

فریاد از این زمانه ! که شاهی غلام شد

دنیا مرا کشیده به بند خیال خود

آری پلنگ سرکش این بیشه رام شد

دروازه ها گسسته ، ستون ها شکسته اند

گویی درون سینه ی من انهدام شد

باران گرفته است مرا از گذشته ها

در کار زندگی همه اش انتقام شد

لشکرکشی نموده به من روزگار من

روزی که من جدا شدم از دل قیام شد



تاریخ : شنبه 24 بهمن 1394 | 10:58 ب.ظ | نویسنده : حمیدرضا نادری | نظرات
تاریخ : چهارشنبه 14 بهمن 1394 | 09:42 ق.ظ | نویسنده : حمیدرضا نادری | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • ووگیگ